یادداشتی از ناصرالدین شاه، عَن!در احوالاتِ یارانه ها
پنج شنبه 17 ذی القعده 1289 هجری قمری
امروز امر کردیم جیره ی ولایات ارسنجان و خوراسگان و حسن آباد عُلیا و سُفلا و علی آباد کتول و چند ده کووره ی دیگر را بدهند چاپار سلطنتی چهارنعل برود بریزد به آخور رعیت. باید هوای رعیت را داشت، گرسنه نمانند. بمانند راه می افتند سمت شهر. گرسنه تر که بمانند راه می افتند سمت پایتخت. دیگر کسی جلودارشان نیست. گزمه و عسس و عسکر پاسبان هم هیچ گُهی نمی توانند مقابل شان بخورند. می ریزند کاخ را چپاول می کنند، خودمان را تناول! یا ترتیب مان را می دهند، تخت و تاج آبا اجدادی مان را می گیرند می دهند به دیگری. آری باید هوای شکم رعیت را داشت. گوور بابای پایتخت نشین ها !
نمدمال ... هونولولو ... نوامبر 2010
| لینک |
مدتی نبودیم ببینید این جا را چه غباری برداشته. اُوهّوو اُوهّوو... خب، بساط خربگیری مان را؛ اوه نه، عذر تقصیر از سلطان، بساط نمدمالی مان را دستمالی بکشیم و برقی بیندازیم و سراغ بگیریم کسی را برای دراز کردن و مالاندن!
فی المجلس و حیّ و حاضر، سلطان صاحبقران هستند دیگر. تا یک بدبخت دیگری یافت کنیم و ترتیب خودش و خاندانش را بدهیم. یعنی نمدمالیش کنیم غلنجش را بشکنیم احساس فراغت و سبک بالی بِش دست دهد!
می گویند ناصرالدین شاه هوس مسافرت به سر مبارک شان زده بود. السَّنه ی دوازده هجری، الیوم سیزده، روز پنج شنبه. فرمود طیّاره بیاراستند ( منظور درشکه است! ) و خدم و حشم در رکاب حاضر گردند و، ساعت هم که سعد بود، همه ی اوضاع هم در کنترل ید با کفایت سلطان و باقی رفقای استخباراتی!
طیّاره به پرواز آمد. خلبان نفوذی بود، سر طیاره را کج کرد سمت بلاد کُفر، و در فرودگاه قوم یهود نشست. کریم شیره ای طبق معمول و مرسوم وبال گردن و آویزان سلطان بود. از شیشه بیرون را دید. خوش خوشانش شد، خندید. قبله ی عالم سرش یشر کشید که: پدرسوخته تووی این اوضاع خنده ات برای چیست یا کیست؟! کریم گونه گل انداخته گفت: تشدُّقت تون، شمام یه نیگا بنداژین خوش خوشان تر می شوید. ناصرالدین شاه نیم نگاهی بیرون انداخت. و به آنی نیش از بناگوش ش بیرون زد!
بیرون، در محوطه ی فرودگاه، رییس قوم یهود خوش حال و دست ها باز به استقبال رییس قوم... کجا را بگویم تا نیامده نسخه ی خودمان و کارگاه را نپیچند این برادران استخبارات؟!... رییس قوم ایران! ( زرشک! ). سلطان از پله کان طیاره با تبختر و نیش باز، پایین شد و در آغوش نتانیاهو! فروو رفت... راوی می گوید از آن زمان تا حال، سلطان از آغوش رییس قوم یهود بیرون نیامده. حتمن جایش خوش بوده دیگر!
ناصرالدین شاه ارادت خاصی به ایشان داشت. این است که در نهایت در او ذوب شد!
نمدمال
| لینک |
یک مثل رومانیایی هست که میگه:
مگسه رووی درخت چنارنشسته بود به درخت گفت: سفت وایسا میخوام پاشم!
حالاحکایتِ ما و مگسهاست. بعضی آدمها به این مگسه شبیهاند که رووی درخت نشسته فکر میکند اگر بلند شود برود ریسمان عالم پاره میشود و جهان از هم میپاشد. و همهی مگسها به بعضی آدمها شبیهاند که هم میخواهند رووی درخت بنشینند هم شیرهاش را بمکند هم به آن فخر بفروشند و فکر هم کنند که اگر نباشند درخت رووی پایش بند نمیشود و میافتد. برای این آدمها - ببخشید برای مگسها باید یک سورهی بیالحمد خواند تا خیال نکنند بهقول انگلیسیها: نوهی اوتورخوانند. ما اطرافمان مگسهای بسیاری داریم که اگر بخواهیم ردیف کنیم باید تا پطرزبورغ بچینیم و برویم. اما یک چندتاییشان را میشود مثال زد: - مگسهایی که شُل میآیند و سفت میروند. - مگسهایی که سفت میآیند و شل میروند. - مگسهایی که از دماغ فیل افتادهاند. - مگسهایی که با سلام میآیند و بیخداحافظی میروند. - مگسهایی که سنگینک میخورند سنگین نشان بدهند... خلاصه دنیا پُر است از این آدمها -ببخشید، از این مگسها ! بهنظر من برای مبارزه با آنها باید سفت سرِ جایمان بایستیم تا خودشان بلند شوند بروند. شما چه راه حلی پیشنهاد میکنید؟!
نمدمال
هرنه
| لینک |
به روز می کنیم. به شب نه، فقط به روز! این بیانات گُهَ ر بار از سلطان بن سلطان، قبله ی عالم صادر شده است. چه زمان؟ در سنه ی 78 قمری از سال 1200. فرمودند: ما به روز می کنیم! رعایا را بگویید جمع شوند خطابه داریم، شنیدنی، مَلَس! کریم شیره ای آن میان بود و از جاش جهید یا پرید و گفت: قربان جقه ی مبارک، چه چیژ را به روز می کنید که به شب نمی شود کرد؟ سلطان فرمود: کریم پدر سوخته هنوز نمی دانی ما چه چیز یا چه کسی را به روز می کنیم؟! شیره ای بخت برگشته عرض کرد: تشدق تون، اگر امان بدهید عرژ می کنم که نمی دانم. سلطان برافروخته و سبیل سیخ کرده فریاد کشید: پدرسگ! ما ادبیات مان را به روز می کنیم. از این پس مثل آدم حرف می زنیم. نیش مان را هم باز می کنیم جلو عکاس باشی ها، عشوه خرکی هم برای شان می آییم ( مثل این پدر سوخته ی خوش لبخند و ملیح که در خانه ی پاستور ننه مرده نشسته است و از جاش هم تکان نمی خورد! ). ما باید دربار را هرچند یک بار « آپ دیت »[ ! ] کنیم...
هیچ دیگر. سلطان همه را به روز کرد! منظور همه ی عوامل و لوازم و غیرو را؛ خیال بد به ملاج تان نزند! در ضمن دست به، به روز کردن ما هم دراز نموده بود که از دست دراز شده اش در رفتیم. البت این که ما در رفتیم و چه زمانی در رفتیم جای بحث است. که بماند محفوظ! پرده دری خوب نیست. به خصوص که آدم بخواهد پرده ی خودش را بدرد!!!
نمدمال کم کار شده
هرنه
| لینک |
این ایام مشغول مُراقبه ایم! مُعبّران و پیشگویان دربار، پیش آمدهای ناگواری در ناصیه مان دیده اند. البت بعد از دیدن و گفتن، همه گی شان به بیماری "آنفلوآنزای کهریزکی" دچار گشته، ریق رحمت را سر کشیده؛ به وادی حضرت حق کوچیدند! حالا بگذریم.
ما نمی دانیم ناصیه مان مگر چه اَش است که این پدرسوخته ها این همه درش فیلم های ناگوار دیده اند! انگاری گویا خداوند باریک تعالی! در ناصیه مان سینماتوغراف با فیلم هایی در ژانر! وحشت تعبیه کرده باشند! خدایا بارپروردگارا پس کی دست از ما کشیده رهای مان می کنی به حال خودمان! از ما بکش بیرون تصدقت!!!
از آن پدرسوخته های مُفت خور پرسیده بودیم: حال، چاره چیست؟ گفته بودند: با تغییر چهره و خوابیدن زیر تیغ بهترین جراحان زیبایی! کاخ، تغییر چهره دهید و خان و مان و کیان را وابگذارید به اعوان و انصار مهندس الممالک، و بگریزید به کشورهای دوست هم چون: برزیل - سوریه - لبنان، حتا به ارض موعود هم می توانید عزیمت کنید. گفته بودند: آنجا که از همه جا پذیراترند شما را! به صورت سؤالی فرموده بودیم : یعنی این چهره ی زیبایی که ما داریم بدهیمش دست جراح؟! گفته بودند: روی مان به دیفال، ولی چهره تان فقط به کار قاب گرفتن و زدن بر سر در مستراح های عمومی می خورد تا رعایا زور کمتری بزنند و پول بیشتری عاید بلدیه کنند!
حالی مان نشده بود چه گفته بودند آن زمان، لذا آن وقت نبود که به بیمارستان کهریزک روانه شان ساختیم. فرموده بودیم: یعنی بعدش چه شکلی می شویم؟ همه ی نمک نشناسان با هم فریاد کرده بودند: یکپارچه آقا ! جنتلمن ! زیبا !
آقا این " زیبا " را که گفتند فهمیدیم قصه از چه قرار است. دادیم همه شان را ببرند بیمارستان، درمان کنند. بُردنند، درمان کردند، صحت و سلامت تحویل... گورستان مجهول! دادند. پدرسوخته های ریقونه! ما خودمان یکپارچه جنتلمن تشریف داریم، نه اینکه پدران مان گفته اند: پول و زور، جنتلمنی می آورد. خب ما هم که تا بخواهند از این ها داریم. نداریم؟!
با این احوال، هم چنان مشغول مُراقبه ایم ببینیم قصه ی این مُلک اجدادی مان! چه می شود. نه این که واحد استخبارات کاخ خبر داده اند خبرهایی خواهد شد این ایام!!!
| لینک |
حکایتی نیست. تصدق همه تان از دَم، برا یک لقمه نان!
می گویند ناصرالدین شاه، امام جماعت دربار را امر کرد تا ترتیب همه ی رعایا را یکجا بدهد. امام جماعت عرض کرد: چه گونه آخر حضرت سلطان؟ حضرت سلطان بن سلطان دستی به سبیل های خود کشید گفت: همان طور که بلدی شیخ پدرسوخته! شیخ پدرسوخته هم، روز جمعه مردم را به نماز صلا داد. بعد پشت تریبون نماز جمعه رفت و دهان به تُرَّهات گشود، و آن چه نه بدتر از خود را حواله ی رعیت کرد. یک بیلاخ گُنده هم رووش! مردم عصبانی شده ریختند و ترتیب شیخ و تریبون و نماز و دین و باقی قضایا را یکجا، از دَم چِک، دادند. خبر به سلطان رسید. فرمود: آن پدرسوخته حقش بود. ما امر کردیم آن بالا که می روی جانب اهل وفا و صفا را نگه دار تا تنبان و عبات را سرت نکشند. و گویی این مردک جانب را که نگه نداشته، می خواسته ترتیب وفا و صفا را هم بدهد! خب، آن ها هم بهشان زوور آمده که این ریغونه بخواهد همچین گندی بالا بیاورد. ولی ریغونه گندش را بالا آورده بود. گفته بود: خداوند باریک تعالی زنان و لعبتان و لوندان را نمی بخشد و عذاب شان را بر سر تمام عالم و آدم فرو می بارد. خب، رعایا هم که "کُ. س مَغز"(!) نبودند نفهمند بلایای طبیعی ربطی به زیبارویان ندارد. لذا چپقش را چاق کرده و در محافل سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و علمی ِ جهانی آبروش را به حراج گذاشتند.
***
بار الاها ما را از شر شیطان رجیم برهان و نگذار بلایای طبیعی را مرتکب شویم! آمین یا رب العالمین!
نمدمال
هرنه
| لینک |
یک مثل هست که رعایای کشور دوست و همسایه ونزوئلا! این جوور مواقع دَم می گیرند، که می گوید:
عید آمد و ما لُختیم، هرچی به بابا گفتیم، گفت به چُسَم، به نیم چُسَم، برا شب عیدت می چُسَم!
این مثل بالا را، پدر سوخته نمد مال به در ِ چیز ما چسبانده، و الا ما که به همه ی رعایا و غیرو ذالک عیدانه مان را هبه کردیم. نکردیم؟ این همه خوشه خوشه وعده ی یارانه برای شما رعیت جماعت باراندیم، عیدانه نبود؟ پس کووفت بود؟! تازه این ها که چیزی نیست، ما می خواهیم دَم تحویل سال توپ هم هوا کنیم. بترکانیم. همه چی را با هم. گرومپ! قبله ی عالم که می گویند همین طور الکی تُخمی تَرَکی که نمی گویند. بگذارید سال نو شود و باز هم بگذارید ما هم چنان بر اریکه ی... سوار باشیم؛ به همه ی تان از دَم نفری یک عینک لیزری می دهیم تا از این به بعد حواس تان جمع و چشم و چارتان باز باشد، آن هم وقتی که می خواهید به الدنگی مثل... رای بدهید. اوهُّو اوهُّو اوهُّو ، چه گرد و غباری است، گلوی مبارک مان گریپاچ نمود! این عینک ها که نفری یک دانه بیشتر نمی دهیم و اگر گم شود دیگر باید به کشور دوست و برادر ونزوئلا و حومه! سفارش بدهیم، بسیار دقیق و ریز بین است. رای ما را از بین همه ی رای های اوون دیگری ها بیرون می کشد! حتا جادو هم می کند و یک دانه رای ما را 60 دانه می بیند و می شمارد.
پس بروید برای خودتان خوش باشید و دَم بگیرید که شاه بابا عیدی بهتان داده است، ملس! هی هی مرحوم پدرم گور به گور شده! ما را به چه بدبختی هایی انداخت که دلمان هم نمی خواهد از تویش بیرون بیاییم!
عیدتان سنبلی نانویی میکروسکوپی موشکی ضربتی ضد اغتشاشگری باد.
والسلام علی من التبع الهدایت کن خلق ما را !
| لینک |
پیس تک پرده
آکتورها: قبله ی عالم، کریم شیره ای، نمدمالِ بخت برگشته!
صحنه: کاخ صاحبقرانیه [ پاستور؟! ]
برگردانِ لحنِ دیالوگ های کریم شیره ای به عهده ی خواننده!
ناصرالدین شاه بر تختِ شاهی تکیه زده [ یعنی آن بالا نشسته! ] و درحالِ دستمالیِ سبیل های ناصرالدین شاهیِ خود، کریم را فرا می خوادند: های شیره ای!
شیره ای: بله قربان؟ شما امر بفرمایید، بنده فی الفور خدمت می رسم.
سلطان: مگر داری چه غلطی می کنی مافنگی؟ اصلن بگو بدانیم در چه حالی هستی تو؟
مافنگی: تصدقتان در حالِ سکرات و نَشَئات و مافنگیات!
قبله ی عالم: پدرسوخته رها کن آن تریاک های صلِّ علای ما را؛ و خدمت برس.
پدرسوخته: آمدم قربان، آمدم.
کریم با سرعتِ سیم ثانیه ایِ 20 متر در ساعت! خودش را به پای [ تختِ ] ناصرالدین شاه می رساند: در خدمتم قربان.
سلطان: فی الفور - نه با این سرعت که نمدمال گفت! - می روی و زُعَما و عالمان و فقیهان و شارعان و ملایان و حکیمان و بزرگانِ دینی - مذهبی و اینا را [!] خبر کرده دسته می کنی راه می اندازی می آوری پای تختِ ما. فهمیدی نفهم؟
نفهم: بله تصدقتان. آن قدرها هم نافهم نیستم که، مشنگ شاید ولی نافهم، خیر قربان. حالا می فرمایید قصه چی هست و این قشون کشی برای کی و کجاست؟ البت اگر هنوز محرم اسرارِ مگوتان باشم.
ناصرالدین شاه: می خواهیم ببینیم می توانند ماده تبصره آیه ای چیزی بیابند تا بشود یک غیر معمم را معمم کرد و هر تُرَّهاتی بافت و به ریش دین چسباند تأیید نمود؟!
نمدمال: منظور ناصرالدین شاه معاون و مشاور و همه کاره ی دربار، حضرت مشاء السلطنه است!
کریم: نفرمایید قربان، نفرمایید. جنگ می شود. قیام می کنند. این قوم که من می شناسم چنین خبط هایی [!] نمی کنند، حتا اگر بخواهند. نان خور اضافی؟ اَبَدَن [ عُمرَن! ]
قبله ی عالم: زِرِ مُفت نزن! برو دیگه مردتیکه ی زِپِرتی!!
نمدمال: گاهی زبانِ سلطان "آپ توو دِیت" هم می شد!
مردتیکه ی زپرتی با همان سرعتی که آمده بود از صحنه [ کاخ ] بیرون می رود؛ و با همان سرعت هم باز می گردد.
کریم: قربان، اطاعت امر شد. نیامدند که هیچ، تازه گفتند سلام برسانم و بگویم از این شوخی ها نداشتیم ها [!]، چنین تبصره - ماده - آیه ای چیزی نداریم! یعنی نمی شود.
قربان: می روی می گویی سلطانِ صاحبقران فرمودند کاری نکنند بشود آنچه آنها می گویند نمی شود، ها! می گویی آنچه را فرمودیم پیدا کنند و الا دوباره قصه ی ترتیب دادنِ عمه جانِ مان پیش می آید، ها!
نمدمال: می گویند ناصرالدین شاه عاشق عمه ی زیبای خود شده بود و هوسِ ترتیب دادنش را کرده بود! اما حکمِ فقها و شارعانِ دین را نداشت و خواسته اش هم فعلی حرام محسوب می شد. امر کرد برایش ماده تبصره آیه ای چیزی پیدا کنند که بشود ترتیبِ عمه را هم داد! آنها هم گشتند و گشتند وگشتند و؛ نیافتند. آمدند خدمت سلطان که: قربانِ خاک پای همایونی تان، هرچه گشتیم ماده تبصره ای پیدا نشد. سلطان هم دستی به سبیل های روغن زده ی خود کشید و قه قاه زد و گفت: اما ما کردیم و شد!
کریم شیره ای دوباره با همان سرعت بیرون می رود و با ورقه ی ممهور شده ای بشکن زنان و ترانه خوان باز می گردد و می گوید: شد قربان، شد. حالا می توانید ترتیب عمه تان را؛ اوه ببخشید، ترتیب مشاء السلطنه را بدهید!
نمدمال
هرنه - فوریه 2010
| لینک |
یک مثل بلغارستانی بی ربط با تصویر می گوید:
نگار من زمن هر شب چغندر پخته می خواهد
خیالش می رسد آن سگ پدر من "گنج قارون" زیرِ سر دارم!
"گنج قارون" در عصر ناصرالدین شاه قاجار به کسانی تعلق داشت که در خوشه ی سوم! دسته بندی می شدند. و در آن ایام نیز چون این ایام، همه ی رعایا از فقیر و غنی در خوشه ی سوم قرار داشته و به خوبی و خوشی روزگار می گذراندند! شما نیز چنین کنید و باکتان نباشد. قبله ی عالم و باقی اوباش بیدارند و به کار خلق می رسند. شما فقط ماه به ماه بروید، یک خوشه عدالت بگیرید، و برای زمستان خودتان مویز کنید. دندانگیره ی خوبی است خوشه های مویز شده ی عدالت!
نمدمال
هرنه

| لینک |
