کمی بدون شرح بخونین!   

 یک مثل بلغارستانی بی ربط با تصویر می گوید:

نگار من زمن هر شب چغندر پخته می خواهد

خیالش می رسد آن سگ پدر من "گنج قارون" زیرِ سر دارم!

"گنج قارون" در عصر ناصرالدین شاه قاجار به کسانی تعلق داشت که در خوشه ی سوم! دسته بندی می شدند. و در آن ایام نیز چون این ایام، همه ی رعایا از فقیر و غنی در خوشه ی سوم قرار داشته و به خوبی و خوشی روزگار می گذراندند! شما نیز چنین کنید و باکتان نباشد. قبله ی عالم و باقی اوباش بیدارند و به کار خلق می رسند. شما فقط ماه به ماه بروید، یک خوشه عدالت بگیرید، و برای زمستان خودتان مویز کنید. دندانگیره ی خوبی است خوشه های مویز شده ی عدالت!

نمدمال

هرنه                

                   

 

 

 

لینک

   بدون شرح!   

یه مثل روسی میگه:

تو که همچی توپ و توپخونه ای داشتی چرا با شاه یاغی نشدی؟!

  

لینک

   حرمت امام زاده با متولّیه!   

خلارو هرچی هم بزنی گَندِش بیشتره!

سه شنبه سوم محرم الحرام سنه ی 1288 هجری شمسی!

امروز امر کردیم یک پولتیکی بیاورند تا ما بزنیم. جدیدن دستِ بزن پیدا کرده ایم. آوردند و زدیم، زدنی! این پدرسوخته وزیر استخبارات هم هیچ معلوم نیست دارد چه گهی می خورد که نمی تواند تنبان خودش را هم بالا بکشد، حالا چه رسد به تنبان مردم! ما هم امر کردیم یک تیپا ( در کونی ) به ماتحتش بزنند بیندازندش از کاخ وزرا بیرون؛ آن یکی را بیاورند ببینیم می تواند تنبان مردم را بالا ( پایین؟! ) بکشد یا خیر.

چهارشنبه چهارم محرم الحرام سنه ی 1288 هجری شمسی!

امروز وزیر استخبارات خبر آورد که چند تنبان بالا کشیده است. خوشحال گشته پایکوبی کردیم. گفتیم تنبان ها را بیاورد رؤیت کنیم. آورد. زدیم پس گردن چرک آلود تبر ندیده ش که: چرا این تنبان ها بوی عن و گه می دهند؟ عرض کرد با ترس که: قربان جقه ی مبارک تان شوم، این تنبان ها را از لوطی های محله ی پایین دزدیده ایم. مگر نشنیده اید می گویند: شلوار لوطی ای را دزد برد؛ خم به ابرو نیاورده گفت: اشکل نَرِه، لوطی تووش گوزیده بود! یک درکونی هم خرج وزیر تازه کردیم و: هری پدر مادر ندار. هری، کاخ پاستور به اندازه ی کافی بووی گند و شاش و گه می دهد دیگر چه نیازی به تنبان لوطی ها؟

پنج شنبه پنجم محرم الحرام سنه ی 1288 هجری شمسی!

امروز بساط گستردیم. وافور خوش تراش و تریاک صل علای ماهان. گز و قطاب و باقی تنقلات. تنها بودیم، حال نداد. جمع کردیم بساط را رفتیم دیوانسالاری، پرونده ی این مردتیکه را خواستیم. آوردند. خودش را هم خواستیم. آوردند نشاندند مقابل تخت و تاج مان (!) فرمودیم: چرا دست از سرمان بر نمیداری مهندس الممالک جان؟ از ما بکش بیرون که نفس مان تنگ شده است. تُک زبانی عرض کرد: فعلن بگذار آن توو بماند، هنوز بات کار داریم، من و باقی رعایا... هراس کردیم و عرق هم رووش، و از خواب پریدیم! جن توو جان مان رفته بود گویا.

جمعه ششم محرم الحرام سنه ی 1288 هجری شمسی!

امروز، صلات ظهر عزم نماز کردیم. به جماعت؛ در دارالفنون اقامه نموده خواندیم. میان خواندن هم تلنگ مان در رفت، سوژه ی جراید شدیم! حال خسته بازگشته ایم کاخ پاستور ننه مُرده که قیلوله ای از خود در کنیم. فی الحال دفتر خاطرات را بسته و به کوری آینده گان، می رویم کپه ی مرگ مان را بگذاریم بمیریم! 

( نمدمال - هرنه - چیزی نمونده به ژانویه! )

لینک

   عروس هرچی زشت تر، ناز و اداش بیش تر!   

ما: کریم پدر سوخته!

کریم پدر سوخته: هان! قربان خاکه ی وافورتان، در خژمتم

ما: هان دیگر چی ست مردتیکه ی دبنگ؟

کریم دبنگ: تشدق تان، هرچه شما بفرمایید.

ما: الساعه از پای آن منقل برخاسته می آیی کنار منقل ما، نه، میایی کنار تخت ما و این برات صدتومانی را گرفته بُرده می دهی وزیر مادر مُرده ی خارجه ی مان !

کریم: هان؟ شَد تومااان؟ برای چه تشدق تان؟

ما: هان و کووفت! هان و گولِّه! هان و سوزمانی و سیفلیس و...!

کریم گولِّه: باشد باشد، شما بفرمایید.

ما: می دهی می گویی این سفر که به بلاد کُفرستان می رود، کمی از آن...

کریم کووفت: منژورتان همان ونژوئلا و مکژیک و کشورهای خشخاش خیز - ببخشید، کشورهای قربانش بروم - اَشت؟

ما: هان!

کریم شیره ای: هان و... هان و عَشَل! هان قطاب! امر بفرمایید شما

ما: می دهی به وزیرمان می گویی در بازگشت، ما را بسازد! این تریاک های وطنی حال! نمی دهند [ سلطان گاهی زبان شان محاوره ای یک قرن بعد می شد! شما به همان زبان بخوانید ] پسماندشان هم زیاد است، سولاخ وافورمان را کیپ گرفته، دودمان مان، اوه نه! دودمان به هدر می رود.

کریم: قربان خاک پای شُلطان، همین طورش هم دارد دودمان مان به باد، اوه نه! دودمان هدر می رود، دیگر تریاک ونژوئلایی و کوبایی و غیرو، چیژی اژ ما و ملک طلق اَژدادی شما باقی نمی گژارد! رعایا هم به این تریاک ها اعتراژ دارند. می گویند حالا که داریم پول نفت مان را می دهیم، چرا تریاک ماهانی صل علا وارد نکنیم؟!

ما: تو کارت نباشد، همان که گفتیم. حرف مردم هم به تخم مبارک مان نیست. هر غلطی خواستند بکنند، بکنند. فقط حواس تان جمع منور الفکرها و فرنگ رفته ها و دارلفنونی ها باشد! باقی مردم هم، همان که فرمودیم. چه فرمودیم کریم مافنگی؟

کریم مافنگی: به تخم مبارک تان نیاورید، اوه نه، نیشت. منور الفکرها و آن یکی ها را خیال تان مساعد و آرام و آفتابی. می دهیم وژیر ... با دگنک و پَش گردنی و باتوم! و آلات ژَرب و ژور و چیژهای دیگر بیاورد اتاق پشتِ کاخ پاشتور( ! )، از چیژشان آویژان کرده، نُطُق شان را...

ما: بس است دیگر، مردتیکه سخنران شده است برای ما، آن هم ما که تمام جهان را با حرف ها و دروغ های مان! اوه نه،...

مردتیکه ی سخنران: چه کنم قربان شیبیل های همایونی تان؟ بروم یا بمانم به حرف ها و دروغ های، اوه نه! به شخنرانی تان گوش دهم؟!

ما: برو برو تا برات صدتومانی را از دست مان نگرفته نچپانده اند توی...

کریم: ما رفتیم بدهیم! شما چه کار می کنید تشدق تان؟

ما: ما هیچ! ما نگاه! اوه، نه، این مال ما نبود! ما هم می رویم بدهیم سند دیگری بیاورند به مهر همایونی و خط خوش امضاء بیندازیم پایش( ! ) تا بلکه بتوانیم باز هم برات گیر بیاوریم!  

( نمدمال- هرنه- نزدیکای ژانویه! )

لینک

   ناصرالدین شاه ننه مرده که می گویند، ماییم!   

این نمدمال پدر سوخته، ما را وارونه معرفی کرده است به شما خلق الله. چرا یک بار کسی از این الدنگ! نپرسیده که این همه می گویی ناصرالدین شاه ناصرالدین شاه، یک بار هم بیا عکس این ننه مرده را نشان مان بده ببینیم همان است، یا همین که این ایام مووی دماغ خلق الله شده، آب و نان و نفت و عدالت و غیره را هورتی کشیده است بالا، یک لیوان دوغ آبعلی هم رووش، آروغش هم پشت بند. هان؟!

خب ایرادی ندارد. حال ما تمثال مبارک خود را به تماشا می گذاریم تا بعد از این کسی برای مان حرف در نیاورد، مضمون هم کوک نکند که ما سهم عدالت و نفت شما را هپلی هپو کرده ایم.

بفرمایید، این ماییم، قبله ی عالم امکان و غیر امکان:

لینک

   جهود، هم میزنه، هم داد میزنه!   

می گویند همین ناصرالدین شاه خودمان، جهودی تشریف داشتند ( دارند! ). اللهُ اعلم. ما که نمی توانیم پای ناقص مان را تووی کفش خداوند باریتعالی بچپانیم و بگوییم: یس، آف کورس! لذا به جای این شیطنت کافرانه! حکایات و امثالی از جهودان نقل می کنیم. بشنوید ( بخوانید ) و پند بگیرید!

آن مثل بالا واقعیتی ست که: جهودها در دعواها اگر سر و کارشان جز با یکی دو تن مسلمان نبود هم می زدند، که بد هم می زدند، هم فریاد زده طلب کمک می کردند. و مثل های بسیار برای این جماعت قلیل ِ کثیر! در آمده و مضمون های زیادی برای شان کوک شده است. به جهت نمونه:

- جوهود ( جهود - یهودی ) قداره کش نمی خواد.

- جهودو چه بزنی، چه بترسونی.

- جهود، هم می زنه، هم داد می زنه ( انگار تخمشُ کشیده باشن! ).

و الی آخر. یعنی بگیر و برو جلو

( منبع مثل ها: فرهنگ ارزشمند قند و نمک - زنده یاد جعفر شهری )

*

نمدمال - هرنه - 17 اکتبر 2009

لینک

   چُسِ هرکی به دماغ خودش بوو گلابی نطنز میده!   

مونولوگ دیگری از ناصرالدین شاه ِ مُکرر شده!

خب، باید همین طور هم باشد! مگر غیر از این هم صلاح است و صحت؟ ما که ناصرالدین شاه ِ دوباره شاه شده ی این ملک خراب شده ایم می گوییم بوی ما و هیئت دولت ما از عطر گل هم خوش بوتر است. کسی اعتراضی دارد؟ شما؟ خب، عزیزم، بروید شکواییه تان را بنویسید بدهید دست وزیر محترم دادگستری مان ( ! ) تا رسیده گی کنند ببینیم چرا اعتراض دارید؟ ولی این را بدانید که اصولن اعتراض، امر ثوابی نیست و منجر به جاهای خوبی هم نمی شود. سر از دالان های تاریک در می آورد و... پس خودتان مثل بچه ی آدم! بروید همین شکواییه ای را که هنوز ننوشته اید پس بگیرید!

اصلن قرار بود ما وزارت خانه ای هم تحت عنوان « وزارت گل و بلبل و عطر و ادکلن و گلابی نطنز » تأسیس کنیم و وزیر آن را هم یکی از یاران نزدیک و حرف شنو ی گلابی مسلک مان بگذاریم! و اگر تأسیس می کردیم چه می کردیم ها، نه نمدمال پدرسوخته؟ درست نمی گوییم؟...

( نمدمال پدرسوخته فعلن غایب است و سلطان بنگ و حشیش استعمال نموده، توهم زده اند فکر می کنند توی کارگاه نمدمالی هستند .)

نمدمال

هونولولو - سپتامبر 2009

لینک

   جایی که شتر بود به یک قاز - خر قیمت واقعی ندارد!   

ما در چند پست، از عزیز بودن جان و این چرندیات بسیار گفتیم؛ حالا می خواهیم عرض کنیم که غلط کردیم، شکر اضافی هم خوردیم که ترس ِ جان را بهانه ی ننوشتن از جان ستان کردیم! آخر یادمان رفته بود مثلی را که قدیمی هامان می گفتند. چه می گفتند؟ عرض می کنیم: جونو خدا میگیره، خایه رو طلبکار! باور بفرمایید، به جد اعظم و اکرم و ... قسم که ما قصد اساعه ی ادب و اهانت به ساحت طلبکار اعظم ِ عالم و آدم، شاه شاهان، سلطان بن سلطان، قبله ی عالم امکان، و خیلی ان ِ دیگر ، حضرت ناصرالدین شاه قاجار نداریم! ولی می گوییم طلبکار بودن چیز خوبی نیست اصلن ( قافیه را داشتید؟! ). چرا؟ عرض می کنیم: با استناد به مثل بالا، کار طلبکار، گرفتن آنجای مردم ( از دید ایشان: بدهکاران ) است در مشت! خب، عاید ِ این خایه گیری چیست؟ جواب: یک مشت از همان ها. و نتیجه ی این سفسطه: این که سلطان بی خیال خایه کشی! شوند و به همان شغل محترم جاکشی( منظور از جاکشی، جا دادن یا اجاره دادن بهترین اتاق های هتل های n ستاره به چلغوزهای بورکینافاسویی، گینه ی نویی، ونزوئلایی و کشورهای درپیت دیگر بپردازند! ) به هرحال، بهتر از گرفتن ِ ... است!

با یک مثل، ناصرالدین شاه را برای نمدمال شدن ( بر وزن گُه مال شدن ) به کارگاه دعوت ویژه می کنیم:

فَسَیَضَربونَََ ضَرَبَ فی اُخ اُخکم ضرباً  زورا (! )


نمدمال

هونولولو

لینک

   جون ِ تو جونه، جون ِ دیگرون بادمجون؟!   

چراغ هیشکی تا صُب نمی سوزه !

 

ناصرالدین شاه به نمدمال بخت برگشته رخصت  ِدوباره دادن، و اول هم خودشون تشریف آوردن روو تخت مُرده شوور خونه [ ببخشید. منظور، همون تخت نمدمالیه. لطفن سوسه نیایید و نون زن و بچه مونو خون نکنین! ] دراز شدن، منتظر مشت و مال.

این جلسه رو بذارید محض احتیاط، کاری به کارشون نداشته باشیم. کمی برا خودشون استراحت کنن، خوابای خوش سرخ و سفید وسبز هم ببینن تا بعد.

***

بذارید یه حکایتی براتون بگم که اصلن؛ و به علی و به جد بزرگم قسم که هیچ ربطی به سلطان نداره!

می گن: زنی که نُه [ 9 ] شوهر نموده ( این طور هم میشه خوند: 9 شوهر رو نموده ! )، همه را به گور کرده بود، کنار بستر شوهر آخرین اَش که به حالت احتضار افتاده بود نشسته، به تظاهر مویه سرداده، پرسید: بعد از خودت مرا به که می سپاری؟ شوهر جواب داد:

به قُرُمساق یازدهمی!

***

چه کنیم دیگه. فعلن ترس ِ جان و مان و خاندان داریم، بی رنگ و بو می نویسیم. شما خودتون بهش رنگ بزنید، رووش بو ( ! ) بپاشین. شاید از توش چیزی درآد ( ! )

تصدقتون

نمدمال

هرنه 

لینک

   هنوز امیدی هست!   

                

                بدون ِ شرح ِ به علی!

 

              

لینک