حرف های بی بوو! بی خاصیت! بی ربط با همه چی!   

- تاریخ گزارشی غالبن دروغ از وقایعی غالبن بی اهمیت است که به دست حاکمانی اکثرن رذل و سربازانی اکثرن احمق ساخته و پرداخته می شود!

( آمبروس بیرس )

- این روزها تمام آدم های آبرودار فوق استطاعت خودشان زندگی می کنند و تمام بی سر و پاها فوق استطاعت دیگران!

( ساکی )

- دادگاه مکانی است که در آن عیسا مسیح و یهودای اسخریوطی دوش به دوش هم قرار می گیرند و شانسِ بُرد با یهوداست!

( اچ. ال. مِنکن )

- بعد از یک عمر حالا به این نتیجه رسیده ام که هیأت حاکمه هر وقت متحد می شود اشتباه می کند.

( هارولد مک میلان )

- انگشت شمارند کسانی که می توانند با مرگ خود مایه ی خوشحالی این همه خلایق بشوند!

( ویلیام کانور / درباره ی مرگ استالین )

***

منبع: فرهنگ گفته های طنزآمیز / گردآوری و ترجمه از رضی هیرمندی / انتشارات فرهنگ معاصر...

نمدمال هم که هیچ کاره است!

هرنه / آپریل 2013

لینک

   شغال بیشه ی مازندران را نَدَرَد جز سگ مازندرانی!   

من کاملن طرفدار آزادی بیانم به شرط آن که شدیدن تحت کنترل باشد!

( آلن بِنِت )

به کسی رأی بدهید که کم تر از همه وعده و وعید می دهد، زیرا چنین کسی کم تر از دیگران مایه ی نومیدی شما خواهد شد!

( برنارد باروک )

سیاست مدار بندبازی است که تعادلش را با گفتن عکس آن چه انجام می دهد، حفظ می کند!

( موریس باره )

شمار کسانی که در فاصله ی غروب و طلوع آفتاب انتخاب شده اند بیش از کسانی است که میان طلوع و غروب رأی آورده اند!

( ویل راجرز )

 

فرهنگ گفته های طنزآمیز / گردآوری و ترجمه: رضی هیرمندی / انتشارات فرهنگ معاصر

مام که هیچ دیگه!!!

نمدمال / آوریل 2013 / هرنه

لینک

   سیزده بدر، سال دیگر، خونه شووَّر، بچه به بغل!   

رعیت سبزه هاشان را چه شُل گره بزنند چه سفت، توفیری نمی کند؛ باز خواهند زایید!!

 

مشاءالسلطنه برای گشایش بختِ تختِ پادشاهی خود، یا برای گشایش بختِ خود در تختِ پادشاهی؛ دست به دامن بهار و سبزه زار شد!

آقای مَشاءالسلطنه ی بهاری! سال بعد، خونه ی آقای پاستور! چندتا بچه به بغلِ رعیت خواهی داد؟!

 

نمدمالِ هنوز گرم نشده!

هرنه / 2013

لینک

   جو بِدِه جا عوض کن!   

بعضی آدم‌ها چیزی در چنته ندارند اما برای فهمیدن همین مطلب باید مدت‌ها به حرف‌شان گوش بدهید!

( دبلیو. اچ. بورن )

سانسورچی کسی است که چیزهایی می‌داند که به نظر او شما نباید بدانید!

( لارنس جی. پیتر )

اولین شرط سیاستمدار شدن خنگ بودن است. رسیدن به این مرحله همیشه کار ساده‌ای نیست!

( دین آچسون )

لینک

   بیل اگه کار به کار زمین نداش چوب به کون ش نمی کردن!   

مشاءالسلطنه مردی بود به غایت خوش سر و لباس، خوش زبان و خوش لبخند، با ذکاوتی فوق تصور ناصرالدین شاه! به دربار اندرش ایکی ثانیه بیش تر طول نمی کشید. دستور سلطان بود که هرکجا خواست سرک بکشد، بکشد! سر زبان مردم و رعیت هم افتاده بود که نکند خبری، سَر و سِرّی، شیطنتی مابین شان هست. سلطان زشت و آقا مَشاء زیبا ( اِی همچین بگی نگی! ). باری، زمان گذشت تا وقتی که یکی از بستگان دور دور دورِ سلطان صاحب قران ریغ رحمت را رفت بالا، پایین هم نیاورد! سلطان به تکاپو افتاد. به "برویم فاتحه؟ نرویم فاتحه؟" افتاد. آقا مَشاء گفت: "قربان جقه ی مبارک و تاج و تخت سلطان پسندتان بروم، بروید. هوایی هم می خورید، حوریانی هم هستند در آن بلاد، دستی می دهید و ماچی می ستانید!" لبخند از زیر سبیل های ناصرالدین شاهیِ ناصرالدین شاه! پدیدار شد. پس، بار بست، عازم شد. رسیده نرسیده شنید که مشاءالسلطنه بر تخت همایونی سلطان جلوس کرده، خود را تالی او به رعیت زورچپان نموده است!

این گونه است که "نمدمال" دست به مالیدن نمد آقا مَشا،ِ - مَش مَشایی دراز خواهد کردن!

این را داشته باشید تا تخت نمدمالی مان را صیقل بدهیم و آماده کنیم!

 

نمدمال / هرنه / مارچ 2013

لینک

   بُزغاله که اَجَلِ‌ش برسه نونِ چوپونو می‌خوره!   

می‌گویند بخت از ناصرالدین‌شاه برگشته بود. روزی دست به دامانِ کریم‌شیره‌ای شد، صداش کرد گفت: "آی پدرسوخته‌ی فیلم‌باز! این فیلم را بگیر ببر برای جدّ بزرگ‌مان، نشان‌اَش بده، اما دست‌اَش نده، بَرَش گردان." کریمِ فیلم‌بازِ پدرسوخته هم فی‌الفور آماده شد، و "قربانِ جِقّه‌ی مبارک‌تان برومی" گفت، گرفت، بُرد. میانِ راه رفت سراغ آسیدمهدی هاشمی! تا سینماتوغراف‌اَش را هندل بزند راه بیندازد فیلم را ببیند گزکی بگیرد، بعد ببرد دربارِ جدّ سلطان! فیلم را دید، گرفت، بُرد، نشان داد، برگرداند خدمتِ سلطان. سلطانِ غّره شده - مُکیَّفْ به فریاد فرمود: "چه کردی شیره‌ای؟ چه شد؟" شیره‌ای موش شد، و نرم گفت: "تَشَدُّق‌تان بروم، بدبخت شدیم رفت!" ناصرالدین‌شاه چشم‌هاش را دراند، سبیل‌هاش را دست کشید سیخ کرد، هَوار فرمودد: "یعنی چه؟ ما خواستیم بدبخت بکنیم نه بشویم! بگو بدانیم چه کردی چه دیدی چه شنیدی چه شد؟" کریم عرض کرد: "چه عرژ کنیم قربان. فیلم را نشان دادیم. طرف! یعنی جدّ مبارک‌تان، خندید، دَشت‌اَش را جایی‌ش فرو کرد حلقه‌ای فیلم درآورد نشان‌مان داد و گفت: برو به فرزند ناخلف‌مان بگو فیلم‌اَش را داریم، پخش می‌کنیم توو اینترنت! توو یوتیوب! بعد هم یک حرف بی‌تربیتی ژََدند که روی‌مان نمی‌شود بگوییم." چشم‌های سلطان گشادتر، سبیل‌هاش سیخ‌تر؛ خودش غضبناک‌تر شده فریاد کرد: "چه گفت‌اَند؟ رخصتِ جانْ می‌دهیم بگویی. بگو!" کریم هم گفت. گفت: "زبان‌مان لال، گفتند: برو بگو آخه بُزغاله! مگه من فلانی‌اَم که بگم بگم راه بندازی؟!"

      

نمدمال

هرنه / چندمِ مارچِ 2013

لینک

   قصه ای داریم ها...؛ بازمیگردیم!   

بعد از دوسال و اندی ( عَن دی! ) قصدِ بازگشت و نوشتن و نمدمالی کردن داریم! کسی حرفی اعتراضی چیزی ندارد؟ خب، خدا را شکر که ندارد! هرچند همه ی مان نداریم!!

بازمی گردیم؛ به زودی!

 

نمدمال

هرنه

چندمِ ماهِ چیزِ 2013

لینک

   به گُنجیشکه گفتن مِنار توو کو...، گفت یه چیزی بگو که بگُنجه!   

یادداشتی از ناصرالدین شاه، عَن!در احوالاتِ یارانه ها

پنج شنبه 17 ذی القعده 1289 هجری قمری

امروز امر کردیم جیره ی ولایات ارسنجان و خوراسگان و حسن آباد عُلیا و سُفلا و علی آباد کتول و چند ده کووره ی دیگر را بدهند چاپار سلطنتی چهارنعل برود بریزد به آخور رعیت. باید هوای رعیت را داشت، گرسنه نمانند. بمانند راه می افتند سمت شهر. گرسنه تر که بمانند راه می افتند سمت پایتخت. دیگر کسی جلودارشان نیست. گزمه و عسس و عسکر پاسبان هم هیچ گُهی نمی توانند مقابل شان بخورند. می ریزند کاخ را چپاول می کنند، خودمان را تناول! یا ترتیب مان را می دهند، تخت و تاج آبا اجدادی مان را می گیرند می دهند به دیگری. آری باید هوای شکم رعیت را داشت. گوور بابای پایتخت نشین ها !

 

نمدمال ... هونولولو ... نوامبر 2010

لینک

   دست چپ و راست شریک شدن! پلو خوردن به دست راست افتاد؛ کوون شستن به دست چپ!   

مدتی نبودیم ببینید این جا را چه غباری برداشته. اُوهّوو اُوهّوو... خب، بساط خربگیری مان را؛ اوه نه، عذر تقصیر از سلطان، بساط نمدمالی مان را دستمالی بکشیم و برقی بیندازیم و سراغ بگیریم کسی را برای دراز کردن و مالاندن!

فی المجلس و حیّ و حاضر، سلطان صاحبقران هستند دیگر. تا یک بدبخت دیگری یافت کنیم و ترتیب خودش و خاندانش را بدهیم. یعنی نمدمالیش کنیم غلنجش را بشکنیم احساس فراغت و سبک بالی بِش دست دهد!

می گویند ناصرالدین شاه هوس مسافرت به سر مبارک شان زده بود. السَّنه ی دوازده هجری، الیوم سیزده، روز پنج شنبه. فرمود طیّاره بیاراستند ( منظور درشکه است! ) و خدم و حشم در رکاب حاضر گردند و، ساعت هم که سعد بود، همه ی اوضاع هم در کنترل ید با کفایت سلطان و باقی رفقای استخباراتی!

طیّاره به پرواز آمد. خلبان نفوذی بود، سر طیاره را کج کرد سمت بلاد کُفر، و در فرودگاه قوم یهود نشست. کریم شیره ای طبق معمول و مرسوم وبال گردن و آویزان سلطان بود. از شیشه بیرون را دید. خوش خوشانش شد، خندید. قبله ی عالم سرش یشر کشید که: پدرسوخته تووی این اوضاع خنده ات برای چیست یا کیست؟! کریم گونه گل انداخته گفت: تشدُّقت تون، شمام یه نیگا بنداژین خوش خوشان تر می شوید. ناصرالدین شاه نیم نگاهی بیرون انداخت. و به آنی نیش از بناگوش ش بیرون زد!

بیرون، در محوطه ی فرودگاه، رییس قوم یهود خوش حال و دست ها باز به استقبال رییس قوم... کجا را بگویم تا نیامده نسخه ی خودمان و کارگاه را نپیچند این برادران استخبارات؟!... رییس قوم ایران! ( زرشک! ). سلطان از پله کان طیاره با تبختر و نیش باز، پایین شد و در آغوش نتانیاهو! فروو رفت... راوی می گوید از آن زمان تا حال، سلطان از آغوش رییس قوم یهود بیرون نیامده. حتمن جایش خوش بوده دیگر!

ناصرالدین شاه ارادت خاصی به ایشان داشت. این است که در نهایت در او ذوب شد!

نمدمال  

لینک

   هنوز روو زمین سفت نشاشیدی...!   

  

یک مثل رومانیایی هست که می‌گه:

مگسه رووی درخت چنارنشسته بود به درخت گفت: سفت وایسا می‌خوام پاشم!

حالاحکایتِ ما و مگس‌هاست. بعضی آدم‌ها به این مگسه شبیه‌اند که رووی درخت نشسته فکر می‌کند اگر بلند شود برود ریسمان عالم پاره می‌شود و جهان از هم می‌پاشد. و همه‌ی مگس‌ها به بعضی آدم‌ها شبیه‌اند که هم می‌خواهند رووی درخت بنشینند هم شیره‌اش را بمکند هم به آن فخر بفروشند و فکر هم کنند که اگر نباشند درخت رووی پایش بند نمی‌شود و می‌افتد. برای این آدم‌ها - ببخشید برای مگس‌ها باید یک سوره‌ی بی‌الحمد خواند تا خیال نکنند به‌قول انگلیسی‌ها: نوه‌ی اوتورخوانند. ما اطراف‌مان مگس‌های بسیاری داریم که اگر بخواهیم ردیف کنیم باید تا پطرزبورغ بچینیم و برویم. اما یک چندتایی‌شان را می‌شود مثال زد: - مگس‌هایی که شُل می‌آیند و سفت می‌روند. - مگس‌هایی که سفت می‌آیند و شل می‌روند. - مگس‌هایی که از دماغ فیل افتاده‌اند. - مگس‌هایی که با سلام می‌آیند و بی‌خداحافظی می‌روند. - مگس‌هایی که سنگینک می‌خورند سنگین نشان بدهند... خلاصه دنیا پُر است از این آدم‌ها -ببخشید، از این مگس‌ها ! به‌نظر من برای مبارزه با آن‌ها باید سفت سرِ جای‌مان بایستیم تا خودشان بلند شوند بروند. شما چه راه حلی پیشنهاد می‌کنید؟!

 

نمدمال

هرنه

لینک