شما گشتید، نشد؛ ما کردیم، شد!

پیس تک پرده

آکتورها: قبله ی عالم، کریم شیره ای، نمدمالِ بخت برگشته!

صحنه: کاخ صاحبقرانیه [ پاستور؟! ]

برگردانِ لحنِ دیالوگ های کریم شیره ای به عهده ی خواننده!

ناصرالدین شاه بر تختِ شاهی تکیه زده [ یعنی آن بالا نشسته! ] و درحالِ دستمالیِ سبیل های ناصرالدین شاهیِ خود، کریم را فرا می خوادند: های شیره ای!

شیره ای: بله قربان؟ شما امر بفرمایید، بنده فی الفور خدمت می رسم.

سلطان: مگر داری چه غلطی می کنی مافنگی؟ اصلن بگو بدانیم در چه حالی هستی تو؟

مافنگی: تصدقتان در حالِ سکرات و نَشَئات و مافنگیات!

قبله ی عالم: پدرسوخته رها کن آن تریاک های صلِّ علای ما را؛ و خدمت برس.

پدرسوخته: آمدم قربان، آمدم.

کریم با سرعتِ سیم ثانیه ایِ 20 متر در ساعت! خودش را به پای [ تختِ ] ناصرالدین شاه می رساند: در خدمتم قربان.

سلطان: فی الفور - نه با این سرعت که نمدمال گفت! - می روی و زُعَما و عالمان و فقیهان و شارعان و ملایان و حکیمان و بزرگانِ دینی - مذهبی و اینا را [!] خبر کرده دسته می کنی راه می اندازی می آوری پای تختِ ما. فهمیدی نفهم؟

نفهم: بله تصدقتان. آن قدرها هم نافهم نیستم که، مشنگ شاید ولی نافهم، خیر قربان. حالا می فرمایید قصه چی هست و این قشون کشی برای کی و کجاست؟ البت اگر هنوز محرم اسرارِ مگوتان باشم.

ناصرالدین شاه: می خواهیم ببینیم می توانند ماده تبصره آیه ای چیزی بیابند تا بشود یک غیر معمم را معمم کرد و هر تُرَّهاتی بافت و به ریش دین چسباند تأیید نمود؟!

نمدمال: منظور ناصرالدین شاه معاون و مشاور و همه کاره ی دربار، حضرت مشاء السلطنه است!

کریم: نفرمایید قربان، نفرمایید. جنگ می شود. قیام می کنند. این قوم که من می شناسم چنین خبط هایی [!] نمی کنند، حتا اگر بخواهند. نان خور اضافی؟ اَبَدَن [ عُمرَن! ]

قبله ی عالم: زِرِ مُفت نزن! برو دیگه مردتیکه ی زِپِرتی!!

نمدمال: گاهی زبانِ سلطان "آپ توو دِیت" هم می شد!

مردتیکه ی زپرتی با همان سرعتی که آمده بود از صحنه [ کاخ ] بیرون می رود؛ و با همان سرعت هم باز می گردد.

کریم: قربان، اطاعت امر شد. نیامدند که هیچ، تازه گفتند سلام برسانم و بگویم از این شوخی ها نداشتیم ها [!]، چنین تبصره - ماده - آیه ای چیزی نداریم! یعنی نمی شود.

قربان: می روی می گویی سلطانِ صاحبقران فرمودند کاری نکنند بشود آنچه آنها می گویند نمی شود، ها! می گویی آنچه را فرمودیم پیدا کنند و الا دوباره قصه ی ترتیب دادنِ عمه جانِ مان پیش می آید، ها!

نمدمال: می گویند ناصرالدین شاه عاشق عمه ی زیبای خود شده بود و هوسِ ترتیب دادنش را کرده بود! اما حکمِ فقها و شارعانِ دین را نداشت و خواسته اش هم فعلی حرام محسوب می شد. امر کرد برایش ماده تبصره آیه ای چیزی پیدا کنند که بشود ترتیبِ عمه را هم داد! آنها هم گشتند و گشتند وگشتند و؛ نیافتند. آمدند خدمت سلطان که: قربانِ خاک پای همایونی تان، هرچه گشتیم ماده تبصره ای پیدا نشد. سلطان هم دستی به سبیل های روغن زده ی خود کشید و قه قاه زد و گفت: اما ما کردیم و شد!

کریم شیره ای دوباره با همان سرعت بیرون می رود و با ورقه ی ممهور شده ای بشکن زنان و ترانه خوان باز می گردد و می گوید: شد قربان، شد. حالا می توانید ترتیب عمه تان را؛ اوه ببخشید، ترتیب مشاء السلطنه را بدهید!

نمدمال

هرنه - فوریه 2010

/ 24 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوزن الشعرا

هر كه را كردي از آن پس ميشود... ناكسي را گر كني كس ميشود[خنده] سلام استاد. با شعري خطاب به عيد به روزيم و منتظر نظر شما[گل]

خلیل

سلام، البته کار کردنی، شدنی است استاد. و از بامداد تا شامگاه مردم در حال شدن هستند.

خانم ثابتی

اووووووووووووووووووو ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خدای من !!!!!!!!!!!!! واقعا؟ یعنی ممکنه من یک روز از آیت الله العظما مشایی الامشاور تقلید کنم در باب شرایط دخول به موال؟[زبان] آخه برای تمام احکام دیگه مرجع تقلید دوزبانه دارم.

شازده خانوم

استاد من که هیچ همکارانم هم وبلاگ شما را وجب میکنند هر روز و خلاصه کلی پز می دهیم که ما جناب وبلاگ نمد مالی دوست ما هست و از این اوصاف ها.... به بازی دعوتتان کردم باشد که رستگار شوید

سیفون

سلام به "رساله ی دلگشاد" ما هم سری بزنید [گل]

به رسم خنده

سلام عسلم باید بفهمی قرن بیست و یکم قرن عجیبی برای توست اگه کوتاه تر می نوشتی ما قرن بیست و یکمی هارو خوشحال تر می کردی(نقطه تمام)

ساقی

سلام نیامدیم ولی تعریفتان را زیاد کرده ایم و به یادتان زیاد آورده ایم... منت نیست که ذات پاک همایونی نمد مال از تملق مبراست ولی خواستیم گفته ای داشته باشیم من باب خالی نبودن عریضه مان موفق باشید

خلیل

سلام، لطف قبله ی عالم باعث همان کاری است که کرده اید.