بُزغاله که اَجَلِ‌ش برسه نونِ چوپونو می‌خوره!

می‌گویند بخت از ناصرالدین‌شاه برگشته بود. روزی دست به دامانِ کریم‌شیره‌ای شد، صداش کرد گفت: "آی پدرسوخته‌ی فیلم‌باز! این فیلم را بگیر ببر برای جدّ بزرگ‌مان، نشان‌اَش بده، اما دست‌اَش نده، بَرَش گردان." کریمِ فیلم‌بازِ پدرسوخته هم فی‌الفور آماده شد، و "قربانِ جِقّه‌ی مبارک‌تان برومی" گفت، گرفت، بُرد. میانِ راه رفت سراغ آسیدمهدی هاشمی! تا سینماتوغراف‌اَش را هندل بزند راه بیندازد فیلم را ببیند گزکی بگیرد، بعد ببرد دربارِ جدّ سلطان! فیلم را دید، گرفت، بُرد، نشان داد، برگرداند خدمتِ سلطان. سلطانِ غّره شده - مُکیَّفْ به فریاد فرمود: "چه کردی شیره‌ای؟ چه شد؟" شیره‌ای موش شد، و نرم گفت: "تَشَدُّق‌تان بروم، بدبخت شدیم رفت!" ناصرالدین‌شاه چشم‌هاش را دراند، سبیل‌هاش را دست کشید سیخ کرد، هَوار فرمودد: "یعنی چه؟ ما خواستیم بدبخت بکنیم نه بشویم! بگو بدانیم چه کردی چه دیدی چه شنیدی چه شد؟" کریم عرض کرد: "چه عرژ کنیم قربان. فیلم را نشان دادیم. طرف! یعنی جدّ مبارک‌تان، خندید، دَشت‌اَش را جایی‌ش فرو کرد حلقه‌ای فیلم درآورد نشان‌مان داد و گفت: برو به فرزند ناخلف‌مان بگو فیلم‌اَش را داریم، پخش می‌کنیم توو اینترنت! توو یوتیوب! بعد هم یک حرف بی‌تربیتی ژََدند که روی‌مان نمی‌شود بگوییم." چشم‌های سلطان گشادتر، سبیل‌هاش سیخ‌تر؛ خودش غضبناک‌تر شده فریاد کرد: "چه گفت‌اَند؟ رخصتِ جانْ می‌دهیم بگویی. بگو!" کریم هم گفت. گفت: "زبان‌مان لال، گفتند: برو بگو آخه بُزغاله! مگه من فلانی‌اَم که بگم بگم راه بندازی؟!"

      

نمدمال

هرنه / چندمِ مارچِ 2013

/ 3 نظر / 72 بازدید
صبا

هنوز نخوندم, فقط اومدم بگم چقدرررررررررر خوب که هستى بمانى هميشه:) اين زنبيل بمونه تا بخونم!

راپورتچی

نمدتان, ماله ی بیشتری می باید...

mazna

سلام من هم شاید یکی دو سالی بود که دیگر سری به وبلاگها نزده بودم امروز خوشحال شدم که شما دوباره می نویسید. موفق باشید