بیل اگه کار به کار زمین نداش چوب به کون ش نمی کردن!

مشاءالسلطنه مردی بود به غایت خوش سر و لباس، خوش زبان و خوش لبخند، با ذکاوتی فوق تصور ناصرالدین شاه! به دربار اندرش ایکی ثانیه بیش تر طول نمی کشید. دستور سلطان بود که هرکجا خواست سرک بکشد، بکشد! سر زبان مردم و رعیت هم افتاده بود که نکند خبری، سَر و سِرّی، شیطنتی مابین شان هست. سلطان زشت و آقا مَشاء زیبا ( اِی همچین بگی نگی! ). باری، زمان گذشت تا وقتی که یکی از بستگان دور دور دورِ سلطان صاحب قران ریغ رحمت را رفت بالا، پایین هم نیاورد! سلطان به تکاپو افتاد. به "برویم فاتحه؟ نرویم فاتحه؟" افتاد. آقا مَشاء گفت: "قربان جقه ی مبارک و تاج و تخت سلطان پسندتان بروم، بروید. هوایی هم می خورید، حوریانی هم هستند در آن بلاد، دستی می دهید و ماچی می ستانید!" لبخند از زیر سبیل های ناصرالدین شاهیِ ناصرالدین شاه! پدیدار شد. پس، بار بست، عازم شد. رسیده نرسیده شنید که مشاءالسلطنه بر تخت همایونی سلطان جلوس کرده، خود را تالی او به رعیت زورچپان نموده است!

این گونه است که "نمدمال" دست به مالیدن نمد آقا مَشا،ِ - مَش مَشایی دراز خواهد کردن!

این را داشته باشید تا تخت نمدمالی مان را صیقل بدهیم و آماده کنیم!

 

نمدمال / هرنه / مارچ 2013

/ 2 نظر / 101 بازدید